تبليغاتX
آخرين مرد مقاوم

بالاخره وارد نظام مقدس سربازی شدم.نیروی هوایی جمهوری اسلامی ایران.آموزشی در پادگان قلعه مرغی.

این ۲ روز که در پادگان بودم خیلی سخت گذشت.تمام عضله های پایم گرفته.مثل چارلی چاپلین راه میروم.اگر هم قرار باشد از پله بالا یا پایین بروم باید مثل پیرزنها یکی دستم را بگیرد.

یک مشت سرگروهبان عقده ای که خودشان هم سرباز وظیفه هستند از بس بشین و پاشو دادند و غر زدند و فحش دادند و گیر دادن  و ... نفهمیدم چی شد که چشم باز کردم دیدم عضله ای برایم نمانده.حالا همه اینها به کنار ، تعجب ميكنم يعني ارتش اين قدر بدون برنامه هست كه هيچ بروشوري يا برگه اطلاع رساني ندارند تا سرباز بيچاره بفهمد چه بايد بكند و چه نياز دارد و چه بايد تحويل بگيرد.حتي پرتال اطلاع رساني هم ندارند.يعني مملكت سرباز وظيفه ندارد تا نياز به اطلاع رساني داشته باشد؟

صبحانه يك نان تافتون دادند با يك قاشق مرباي هويج و يك قالب كوچك كره و ۲ پاكت شير كه بين ۳ نفر بايد تقسيم ميشد.كل زمان صبحانه هم ۲ دقيقه است.اكثرا نتوانستند صبحانه را بخورند.ناهار هم يك كفگير پلو با يك ملاقه آب قرمز رنگ حاوي لپه و چند سلول گوشت دادند.زمان صرف ناهار در حد همان صبحانه بود.يعني ۲ قاشق بخور و بقيه را بريز دور.شام هم يك نان تافتون با ۲ قاشق املت.

از زيارت محلي به اسم آبخوري يا دستشويي محروم ماندم.از بس تعداد سربازها زياد است و زمان انجام فريضه كم.زمان دست به آب اونقدري بود كه نفر بايد مي رفت داخل سلام ميكرد و بلافاصله برميگشت.من هم عطايش را به لقايش بخشيدم.

فعلا هم به شدت سرما خوردم و بدنم درد ميكند.دعا كنيد دوشنبه كه بايد برگردم پادگان حالم خوب باشد.

*پانوشت: كسي تو نيروي هوايي آشنا ندارد؟

+ نوشته شده در شنبه 1388/01/22ساعت 3:48 PM توسط آقاي همسر |

1388

سلام بر همه شما ایرانیان عزیز.چه دختر ، چه پسر و چه زن ، چه مرد

اميدوارم ۸۸ بار به كام دلتان برسيد.

۸۸ بار ذرت مكزيكي بخوريد

۸۸ تا انار دون قرمز ميل كنيد

۸۸ تا بوسه عاشقانه دريافت كنيد

۸۸ بار بريد مهماني

۸۸ تا فيلم كمدي ببينيد

۸۸ بار به طبيعت برويد

۸۸ بار به غلط كردن ... اوه اشتباه شد.بگذريم

 

سال ۸۷ سال افتضاحي براي من بود.بي زحمت سر سفره و لحظه تحويل سال بگيد خدايا آقاي همسر را آمين بفرما. 

من هم همه شما را دعا ميكنم(به خدا،كور بشه اوني كه دروغ بگه )

گاو خوبي داشته باشيد.امسال سال گاو است.من هميشه به خانم همسر ميگم گاو موجودي نجيب است.

اگر خبري ازم نشد بدانيد كه مرا بردند سربازي به زور.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/29ساعت 3:57 PM توسط آقاي همسر |

خوب زمانش رسید که برایتان تعریف کنم که چرا برخلاف حرفهای قبلی ام نوشتن این وبلاگ را ادامه پیدا نموده است.جواب را میتوانید در انتهای مطلب بیابید.

------

چه بر سر آقای همسر یا همان اخرین مرد مقاوم آمد؟

داستان از آنجایی شروع شد که به ما گفتند بیایید تا اعزامتان کنیم.من هم صبح زود پس از خداحافظی گرمی که با خانم همسر داشتم راهی مکان موعود شدم.نمیدانید چه صحرای محشری بود.از در و دیوار آدم میریخت.هر سرباز با چند نفر همراه آمده بود.یک بلبشویی بود که تعریف ندارد.من با یک دست لباس تنم و یک ساک خالی رفته بودم.کاری که میشد ظرف یکساعت تمام کرد به دلیل بی نظمی و بی عرضگی مسئولان مربوطه تا غروب طول کشید.همانجا سوار اتوبوس میکردند و اعزام مینمودند.اما نوبت من که شد گفتند برو فردا بیا.من هم خوشحال برگشتم منزل.تا اینجاش زیاد مهم نبود ولی بقیه اش را از دست ندهید.

  به خانم همسر زنگ زدم و از اونجایی که برادرشان هم در کنارم بود و شاهد داستان بود به شوخی گفتم افتادم مرزن آباد چالوس.حالا این مرزن اباد کجاست و چطوری است را نمیدانستم.همینجوری از دهان ملت شنیده بودم من هم تکرار کردم.تلفن قطع نشده دیدم خانم همسر به موبایل اخوی زنگ زد.گفتم حتما اطلاعات کامل را میگیرد.و نیازی به توضیح من نیست.بماند که من هم هیچ اطلاعات بیشتری نسبت به خانم همسر نداشتم.در منزل خانم همسر هر ۵ دقیقه میپرسید کجا افتادی؟ من هم هر ۵ دقیقه میگفتم مرزن آباد.این عادت خانم همسر هست که هر چیزی را هر چقدر هم در موردش بداند بارها بپرسد.و این عادت من است که وقتی با سوال بیجایی روبرو شوم جواب سربالا بدهم.داستان ادامه داشت تا شب که خانم همسر دوزاریش افتاد که من مرزن اباد نیافتادم.هر حرف درشتی که بلد بود گفت و شال و کلاه کرد که برود.من هم مثل سرندپیتی با چشمان درشت و معصومم نگاه میکردم و داشتم حلاجی میکردم چه رفتاری نشان بدهم.

طبق معمول من پایه قهر هستم.بخصوص اگر طرف مقابل با دلیل بچگانه ای آغازگر آن باشد.خانم همسر هم کاملا به این موضوع واقف است.برای همین هی رفتنش را به تاخیر انداخت و در آخر هم نرفت.اون شب حرفی نزدم و فردا صبح زود هم  که قرار بود بروم ساک خالی ام را برداشتم و یک خداحافظی ساده نمودم و با خاطره اون رفتار راهی مکان موعود شدم.

تازه اینجا بود که فهمیدم دیروز تازه نسبت به امروز بهشت بوده است.جای سوزن انداختن نبود.باز هم بی برنامگی مسئولان موجب اعتراض بود.خانواده های محترم هم مثل جماعت نذری خور هی لای دست و پای مسئولان و اعزامیها وول میخوردند و کار را سخت تر نموده بودند.اسم مرا خواندند و سوار اتوبوسی که معلوم نبود کجا میرود شدم.در اخرین لحظه حرکت برادر خانم همسر مثل شوالیه قهرمان بالا آمدند و گفتند افتادی نیروی دریایی سپاه سیرجان .

از نیروی دریایی بودنش خوشحال شدم چون آب بازی و قایق سواری جزو علاقمندیهام هست.از سپاه بودنش هم خوشحال شدم چون میگویند سپاه بهتره.میماند سیرجان.هرچقدر فکر میکنم این شهرستان کجای این نقشه گربه است فکرم یاری نمیکرد.بقیه سربازان هم که ماشاء الله بچه.متولد ۶۸ و جای پسر من بودند.بین هرمزگان و سیستان شک داشتم که در اخر فهمیدم نه اونه نه این.بلکه کرمان است.

این نقشه ایران برای پیدا کردن کرمان:

 

این هم نقشه کرمان برای پیدا کردن سیرجان:

حالا کرمان دریاش کجاشه بماند.به قول بچه ها شاید استخر دارد.با دلی مطمئن و قلبی آرام و ساکی خالی راهی شدم.از تعریف مسیر طولانی میگذرم فردا صبح به پادگان رسیدیم.میگویند بزرگترین پادگان نظامی خاورمیانه است.راست و دروغش پای خودشان.بیابان کامل.نه آبی نه سرویس بهداشتی و نه تلفنی و نه غذایی.تعجب نکنید داخل پادگان را نمیگویم.ما را اصلا داخل راه ندادند.همان جلوی درب نشستیم روی زمین.گفتند جا نداریم و پذیرشتان نمیکنیم.انگار هنوز تلفن و وسایل ارتباطی اختراع نشده.یعنی اینقدر بی در و پیکر است که نتوانستند قبل از اعزام آمار بگیرند ببینند اونجایی که دارند میفرستند آماده هست یا نه.مملکت گل و بلبل است دیگر.شما به دل نگیرید.ضمنا تازه فهمیدیم نیروی دریایی ارتش است نه سپاه. همه سیاه سوخته بودند.معلوم بود آفتاب اونجا پدر در بیار است.

یک سرباز وظیفه را همراهمان به عنوان مامور تحویل فرستاده بودند.۱۲۰ نفر .همه هم بچه.اگر من نبودم و مدیریت درستی انجام نمیدادم الان معلوم نبود چه اتفاقهایی ممکن بود بیافتد.اتوبوسها که برگشتند و ما ماندیم و کلی سوال که چه باید کرد.تا غروب معطل پاسخ مسئولین اعزام بودیم.که در آخر گفتند با هزینه خودتان برگردید.اینقدر شعور نداشتند که بگویند جوان مردم ممکن است پول همراهش نباشد.وقتی طرف نمیداند کجا دارد میرود ممکن است مثل من با ساک خالی بیاید.ممکن است پول کمی همراهش باشد و هزاران امکان دیگر.من با مسئولیت خودم از جمع جدا شدم و به همراه چند نفر از پیروان راستینم به شهر سیرجان رفتیم.اول از همه سرویس بهداشتی.گشتیم نبود شما هم نگردید نیست.خدا پدر مسلمانان را بیامرزد که مسجد را اختراع یا کشف نمودند.نماز که نمیخوانیم حداقل یک دست به آب برویم. بعد به دنبال ترمینال گشتیم.گشتیم نبود شما هم نگردید.از ترمینال مرمینال خبری نبود هر تعاونی برای خودش یک گوشه شهر دکان باز کرده بود.در شهر ارواح قدم میزدیم.و باز به ابتکار من همراهان را به مراکز عرضه سوغاتی بردم و سوغات سیرجان ابتیاع نمودیم که حداقل دلمان نسوزد این همه  راه امدیم. سوغات سیرجان مسقطی است با لوز با نارگیل و سیر . البته اولی اش درست است ولی بقیه را چون ارزان بود گرفتیم و ربطی به سوغات شهر ندارد.در نهایت سوار اتوبوس شدیم و برگشتیم.

همین تمام شد.یکماه تمدید شدیم.یعنی تا اواسط فروردین مرخصی دادند.بعد مجددا اعزام میکنند به جای دیگر.برای همین تصمیم گرفتم تا اون موقع وبلاگ را بچرخانم.

پانوشت:
* کچل نیستم.دلتان بسوزد.از مادر زاده نشده مرا کچل کند
* خانم همسر در همین ۴۸ ساعت که نبودم به دلیل فوران احساس دمار خانواده ها را دراورده.نمیدانم چه رسمی است که وقتی چیزی در کنارت است قدرش را نمیدانی ولی وقتی از دست میرود ...
* این یکماه جزو خدمت حساب میشود.میترسم کل ۱۸ ماه را همینجوری تمام کنند و مزه خدمت را نچشم.
* آدرس وبلاگ خانم همسر:
http://scattered.blogfa.com/

* با اینکه اونروز ابری بود ولی من به شدت سوختم.خدا رحم کند اگر بیشتر میماندم معلوم نبود چه میشدم
*خانم همسر کلی شوق در نمودند از برگشتنم.ولی من همچنان از اون رفتار کذایی ناراحتم

+ نوشته شده در جمعه 1387/12/23ساعت 2:0 PM توسط آقاي همسر |

فردا ۱۸ اسفند من بايد بروم خودم را معرفي كنم.هنوز نميدانم همان فردا بسته بنديمان ميكنند يا ميگويند برويد بعدا بياييد. از آنجايي كه سبك بودن بهتر از سنگين بودن است تصميم دارم با همان يك دست لباس شخصي بروم.بدون ساك و ... شانس است ممكن است بگويند همين امروز اعزاميد.كه من ميمانم و حوضم.يا بگويند برويد فردا با وسيله بياييد.كه اينطوري از خطر ميجهم.متاسفانه دقيقا بايد در چنين روزي مسموم بشوم.اميدوارم سرويسهاي بهداشتي اونجا خلوت باشد

خواهران و برادران هر خوبي بدي از بلاگفا ديديد به بزرگي من ببخشاييد. دلم نمياد  دست از سر كچلتان بردارم شايد باز به بهانه اي اين وبلاگ را به روز نمايم. مطالب زير را هم ميگذارم شايد يك فلك زده اي نياز به دانستن شان داشته باشد.

فعلا باي تا سلامي ديگر

 

--------------------------------------

        سرباز

۱- چطور معافی بگیرم؟

به سایت نیروی انتظامی مراجعه کنید. در قسمت مربوط به نظام وظیفه اهم آیین نامه معافیت را خواهید دید. خیلی ریز و با جزئیات شرح داده شده و از بس ریز و با جزئیات است از آن سر در نخواهید آورد. پس یک جست و جویی در اینترنت بکنید. شما تنها مشمول وظیفه ایران نیستید. به همین دلیل فضای وب پر است از فوروم هایی برای بحث درباره معافیت. این فوروم ها مثل دوران حبس می ماند. آدم با انواع خلافکاری ها و کلک ها و چشم بندی های عجیب (و گاه خطرناک) آشنا می شود. خوب آنجا را بجویید. با خودتان صادق باشید: آیا می توانید بروید خدمت؟ چهار ستون بدنتان سالم است (انشاءالله)؟ پس خوب گوش کنید: یکی از دوستان من 9 ماه است از طریق یکی از همین راه های عملی / تخیلی دنبال معافی رفته و هنوز کارش درست نشده. 9 ماه. و خواهید فهمید که مثل او بسیارند. اگر مثل بچه آدم می افتاد در دل ماجرا کمتر از یک سال دیگر ترخیص می شد. شیک و تمیز. بنابراین اوضاعتان حاد نیست. بزنید به دل حادثه.


2- تا کی وقت دارم؟

یکی از مراحل فارغ التحصیلی شامل ارائه نامه ای است محرمانه از آموزش دانشکده تان به حوزه نظام وظیفه.

در آن نامه تاریخی ذکر شده. آن تاریخ می تواند تاریخ گرفتن آخرین امضای تسویه حساب شما باشد یا (در کمال نامردی) تاریخ ابلاغ نمره آخرین واحد درس تان. شما دقیقاً تا پایان وقت اداری شش ماه پس از آن تاریخ مهلت دارید که مدارکتان را برای حوزه نظام وظیفه پست کنید. هر چه از این زمان بگذرد رسماً اضافه خدمت شامل حالتان می شود.


3- از کجا باید شروع کنم؟

بروید به پست. هر دفتر پستی که نزدیکتان هست. یک دفترچه 500 تومانی آماده به خدمت بگیرید. فرم ها را پر کنید. جاهایی را که باید امضا کنید امضا کنید. عکس ها را بچسانید. از زبان زرگری دفترچه کذایی دلخور نشوید و به درک خودتان شک نکنید. بعداً توضیح می دهم که این ابهام و پیچیدگی (ظاهری) قسمتی از مراسم اهلیت است. وقتی همه چیز کامل شد، لزومی ندارد تمام 6 ماه را صبر کنید. باید یک سری محاسبات ریاضی انجام بدهید. شما تقریباً می توانید درباره تاریخ اعزامتان تصمیم بگیرید. مسئله ای که بعدها خواهید فهمید خیلی خیلی مهم است.


4- چطور درباره تاریخ اعزامم تصمیم بگیرم؟

فارغ التحصیلان دانشگاهی ماه های زوج سال به خدمت اعزام می شوند. شما بعد از ارسال مدارک به احتمال زیاد در اولین لیست اعزامی ها قرار می گیرید. مثلاً تاریخ فارغ التحصیلی شما شهریور است. شما تا پایان اسفند برای ارسال مدارک فرصت دارد. اگر اسفند ماه مدارک را بفرستید احتمالاً برای اولین ماه زوج بعدی (یعنی اردیبهشت ماه) به خدمت فراخوانده خواهید شد. شما می توانستید با تنظیم زمان فرستادن مدارک (و البته کوتاه کردن فرجه 6 ماه خود) اعزامی آبان، دی و یا اسفند باشید. البته ناگفته نماند که بعضی اوقات اولین لیست اعزامی پر است. و به شما می گویند که باید تا ماه زوج بعدی هم صبر کنید. یعنی در همان مثال قبلی احتمال داشت شما اعزامی تیرماه هم بشوید. یک چیزهایی هم در دنیا به شانس آدم ربط دارد دیگر.


5- حالا این تاریخ اعزام چه اهمیتی دارد؟

بیشترین اهمیت این ماجرا را زمانی درک می کنید که سرمایی باشید و ناچار به گذراندن دوره آموزشی در چله زمستان. یا گرمایی باشید و دستی دستی خودتان را به تیرماه حواله دهید. طبق تجربه گذشتگان اردیبهشت، شهریور و اسفند سه ماه طلایی برای گذراندن دوره آموزشی اند. اردیبهشت و شهریور آب و هوای معتدل و خوشی دارد. و اسفند با تعطیلات دل انگیز عید عملاً یکی از انتخاب های مهم اهل فن است.

 

6- بعد از پست کردن مدارک چه اتفاقی برایم می افتد؟

تقریباً دو هفته بعد یک آقای مهربان موتورسوار می آید دم خانه تان. بی سؤال و جواب یک پاکت می دهد دستانت و می رود. این پاکت شامل مشخصات شماست. از شما خواسته می شود که اگر جایی اشتباهی پیش آمده آن را اطلاع دهید. این برگه شما را به انتظار برای برگه بعدی (موسوم به دفترچه سبز) تشویق می کند. اگر قصد امریه گرفتن دارید وقت آن شده که کم کم کارهای مربوط به امریه تان را انجام دهید.


7-امریه چیست و به چه درد می خورد؟

می دانید که مشمولان وظیفه در نیروهای مسلح خدمت می کنند. یعنی: ارتش، سپاه و یا نیروی انتظامی. براساس قوانین و براساس ضوابط خاصی ادارات دولتی هم می توانند از نیروهای وظیفه استفاده کنند. عضویت در خانواده محترم ایثارگران و تأهل هر کدام جزو امتیازاتی است که توسط آن می توان امریه گرفت. اگر امریه داشته باشید بعد از گذراندن دوره دو ماه آموزشی خود را به سازمان مربوطه معرفی کرده و با لباس شخصی و مثل یک کارمند عادی دوره خدمت خود رادر محل کذایی خواهید گذراند. البته شما نیروی وظیفه خواهید بود و حقوقتان در همان حد و اندازه باقی وظیفه ها پرداخت می شود (تو مایه های بی خیالش!) مراکز دولتی هم از طریق اعلامیه های رسمی امریه می گیرند هم از طریق غیررسمی. بهتر است شما ننشینید و منتظر که چشمتان به یک آگهی در روزنامه بخورد. با توجه به رشته تحصیلی تان یک اداره مرتبط را انتخاب کنید و بیفتید دنبال کار. معمولاً در مراکز دولتی در بخش های مرتبط با کارگزینی یک نفر هم مامور گرفتن سرباز امریه است. شرایط امریه گرفتن را پرس و جو کنید. قانعشان کنید که به تخصص شما نیاز دارند. قول و قرارتان را بگذارید تا لحظه ای که دفترچه سبز دستتان رسید کپی آن را همراه مدارک مورد نیاز آن اداره تحویلشان دهید. باید خیالتان راحت باشد که وقتی شما به آموزشی رفتید کارهای اداری تان درست، به موقع و دلسوزانه انجام می شود. روز پایان آموزشی که موقع تقسیم نیروهاست برگه امریه شما باید برسد. ولی هیچ چیز صددرصد نیست. در گروهان ما برگه امریه 5 نفر از کسانی که خیلی روی امریه شان حساب کرده بودند نیامد. به همین سادگی. اداره مورد نظر در لحظات حساس یک نفر دیگر را جایگزین آنها کرده بود و خب آنها زانوی غم به بغل نگرفتند. سوگند می خورم که صبورانه ایستادند و مقابل بازی غریب سرنوشت سر تعظیم فرود آوردند.


8- دفترچه سبز چیست؟

نمی دانم چرا به آن یک برگه کاغذ تا شده می گویند دفترچه. اما دفترچه سبز آخرین چیزی است که قبل از اعزام آن آقای موتوری مهربان برایتان می آورد. غیر از تکرار موارد برگه قبلی چیزهای تازه ای در آن هست: تاریخ اعزام و یک کد چند رقمی. تاریخ اعزام روزی است که باید ساعت 6 صبحش خودتان را به سازمان نظام وظیفه معرفی کنید. کد چند رقمی در واقع نشانه محل گذراندن دوره آموزشی شماست. با کمی چست و جو در اینترنت (و فورروم های کذایی) احتمال دارد بتوانید محل خدمت خود را بر اساس کد پیدا کنید. من که توانستم. دقیقاً نمی دانم این کدها هر چند وقت یک بار تغییر می کند (تغییر می کند؟) ولی این که به جای اسم محل، یک شماره 4 رقمی می گذارند هم جزئی از پروژه ابهام آفرینی تصور کنید. پروژه معروف و ناگفته ای که ابهام دفترچه خدمت و آقای مهربان موتور سوار را هم شامل می شود. این که شما «باید» هیچ تصوری از مکانی که می روید و اتفاقات بعدش نداشته باشید. این فرایند در تمام دنیا به چشم می خورد. نوآموز برای مطیع بودن و درآمدن در شمار جمع باید طی طریقی کند. باید اعمال غیرعادی انجام دهد و همه چیز مؤید این باشد که نوآموز هیچ چیزی از لحظه بعدش نمی داند.


9- چطور با استرس قبل از اعزام مقابله کنید؟

کدام یک تاکنون بیشتر آزارتان داده؟ ترس قبل از آمپول زدن یا درد سوزن. به هر حال کمی حق دارید. روال طبیعی زندگی تان کمی به هم خواهد خورد. با وقایع پیش بینی نشده ای رو به رو خواهش شد. اما مرعوبش نشوید. کلش را یک بازی تصور کنید. چیزی تو مایه های اردوی پیشاهنگی. به محض این که کسی در مجاورتتان شروع به افاضات منفی کرد متوقفش کنید. این ترس کذایی خرد کننده تر از تمام تجربیاتی خواهد بود که از سر خواهید گذراند. شماره معکوس تاریخ اعزام را به شماره معکوس تاریخ مرگ تبدیل نکنید. خوش شانس ها کسانی هستند که دوست و آشنایی که تازگی «آموزشی» سبک و راحتی را از سر گذرانده دور و برشان است.

یا کسانی که این راهنما را می خوانند. گفتیم که دست کم محل خوابیدن شتر سربازی را سعی کنید خودتان انتخاب کنید. این راهنما سعی می کند به شما در این مهم کمک کند. چنانچه پیشتر گفته شد البته برخی از نکات آن مختص دارندگان مدرک لیسانس و بالاتر خواهد بود اما باقی خوانندگان از دانستن نکات پایه ای قضیه بی نصیب نخواهند ماند. رسیدیم به آنجا که همان طور که روی دفترچه سبز نوشته ساعت شش صبح روز موعود باید خودتان را به آدرسی که ذکر شده معرفی کنید.


10- آیا باید قبل «آن روز» با همه خداحافظی کنم؟

باید ببینیم در روز تقسیم قرار است چه اتفاقی بیفتد. بعد از مراسم کوتاهی شما را خیلی سریع و براساس کدهایی که روی دفترچه سبزتان نوشته دسته بندی می کنند. بعد بهتان می گویند که کی خودتان را به کجا معرفی کنید. و تمام. دیگر آن روز کاری به شما ندارند. روزی را هم که برایتان تعیین می کنند معمولاً یک یا دو روز بعدتر است. اما همه اینها یک تبصره هم دارد. این که پادگان شما یک شهر دیگر باشد. در آن صورت برای همان روز و به صورت جمعی برایتان اتوبوس می گیرند که حرکت کنید. اگر بخواهید با بقیه همراه شوید باید نه تنها خداحافظی هایتان را کرده باشید بلکه وسایلتان را هم آورده باشید. البته مجبور نیستید حتماً با آن اتوبوس بروید. نکته فقط این است که در روز تعیین شده در پادگان حاضر باشید.


11- چی با خودمان ببریم؟

سبکبار باشید. وسایل نظافت شخصی، لباس جمع و جوری متناسب با فصل، دارو و البته تنقلات مقوی: خشکبار، شکلات و از این قبیل.


12- چی نمی توانیم با خودمان ببریم؟

شما مجاز نیستید با خودتان موبایل، دوربین عکاسی، هیچ گونه وسیله برقی (حتی ریش تراش)، هیچ گونه وسیله انتقال اطلاعات (مثل فلاپی، سی دی و فلاش مموری)، سیگار (و…) فندک و کبریت، اگزاسپام و دیازپام و هیچ گونه داروی خواب آور همراه داشته باشید. بهتر است هیچ چیزی را که حدس می زنید سؤال برانگیز، عجیب، تازه یا غیرعادی باشد همراه نبرید.


13- در روز اول چه چیزی منتظر ماست؟

اولش که خوش آمد و شکلات و اینهاست. بعد خودتان را برای ساعت های متوالی نشستن آماده کنید. آمارتان گرفته می شود، فرم ها را پر می کنید، توصیه های ایمنی را گوش می کنید، با مسائل اولیه آشنا می شوید و بعد به یگان های مختلف تقسیم می شوید.

(نکته: اگر رفیق آشنایی کسی آنجا هست که می خواهید با هم در یک یگان بیفتید کمی زرنگی لازم دارید و مقداری اقبال . معمولاً افراد به صورت رندوم برای یک یگان انتخاب می شوند یعنی کافی نیست که در یک صف کنار هم ایستاده باشید. ممکن است شما را به صورت یک در میان انتخاب کنند. پس باید سریع باشید، نترس باشید، لایی بکشید، و مقداری ابتکار به خرج بدهید. اگر فکر می کنید این کارها ارزشش را ندارد باید بگویم سخت در اشتباهید چون بزودی خواهید فهمید که حضور حتی یک دشمن آشنا در یگان چه نعمتی است!) می روید سر یگانتان. یکی از نفرات ارشد یگان شما را در مورد وسایلی که باید تهیه کنید توجیه تان می کند. بعد تعدادی از استحقاقی هایتان را می دهد و خلاص. معمولاً بعد این مرحله به همه تان یک برگه مرخصی می دهند تا بروید و چیزهایی را که باید، تهیه کنید و صبح روز بعد رسماً خدمتتان را شروع کنید.


14- استحقاقی چیست؟

وسایلی هست که نیروهای مسلح به رایگان در اختیار پرسنل وظیفه می گذارد. چیزهایی مثل لباس، جوراب، قند و چای، پوتین و از این قبیل، جزئیاتش را بعداً خود خواهید دانست. چیزی که الان مهم است مسئله لباس است.


15- من که لباس هایم اندازه ام نیست چه کنم؟

تقسیم لباس ها خیلی اتفاقی است. و رایج است که لباس های استحقاقی اندازه آدم نباشد. سه راه دارید؛ همانجا که لباس را تحویل می گیرید و تنتان می کنید بگردید دنبال کسی که سایزتان را می توانید با هم عوض کنید. بقیه هم مثل شما هستند و بعضی ها دنبال سایزی که به شما رسیده. راه دوم این که بروید خیاطی تا لباس را برایتان اندازه کند. و آخرین راه هم این است که وقتی برای تهیه لیست کذایی می روید به نظامی فروشی لباس استحقاقی و کمی – یا زیادی – پول سر بدهید و یک لباس سایز خودتان بگیرید. راه سوم در مورد پوتین بیشتر کاربرد دارد.


16- از ما می خواهند چه چیزهایی تهیه کنیم؟

یک لیست 10، 15 تایی که سر جمع حدود 15 هزار تومان برایتان خرج دارد و باید از نظامی فروشی تهیه کنید (اگر ساکن تهرانید مثلاً از میداان امام حسین یا حسن آباد یا گمرک) شامل جعبه واکس و آینه و شانه و پارچه تنظیف و دفترچه مرخصی و…

نکته این است که نمونه این وسایل را نشانتان می دهند و باید عین همان ها را تهیه کنید – کار سختی نیست – این آینه و شانه هر آینه و شانه ای نیست. جزو آنکادر کمد شما خواهد بود.


17- قضیه چکش زدن به پوتین چیست؟

باید با کفش یک کیلویی دو ماه آیندتان اخت شوید. راحت بودن پوتین نصف دوره آموزشی است. پوتین نو، محکم و یاغی و خشک است. باید رامش کنید. اول با چکش خوب پاشنه اش را بکوبید تا نرم شود (منظورم از چکش دقیقاً چکش و منظور از کوبیدن دقیقاً کوبیدن است!) بعد خوب واکسش بزنید. واکس کلید ماجراست. پوتین نو را اهلی می کند. اولین بار پوشیدن پوتین و بستن درست بندهایش ممکن است نیم ساعتی وقتتان را بگیردد. طبیعی است، کم کم عادت می کنید. ظرف چند هفته یاد می گیرید چطور طی پنج ثانیه پوتین به پا کنید. و بعد دل کندن از پوتین سخت می شود. خیلی از کسانی که از آموزشی آمده اند می دانند: تا مدت ها با پا کردن هر چیزی جز پوتین احساس پا برهنگی خواهید کرد.


18- پس بالاخره این روز اول کی می رسد؟

خب. دیگر وقتش شده. سر صبح. وقتی هوا هنوز گرگ و میش است. شما لباس آموزشی تان را تن می کنید. از زیر آینه و قرآن رد می شوید. ساکتان را روی دوشتان می اندازید و با ترسی کوچک در دلتان به سمت پادگان می روید.

شما حدود هشت هفته تحت آموزش قرار خواهید گرفت.

تبریک می گویم. سربازی تان رسماً آغاز شد.


19- روز اول آموزشی، چه جور روزی است؟

راستش می دانید… یک جور… چطور بگویم؟… نه این که بخواهم بترسانمتان، نه… فقط کمی… ولش کن، سوال بعدی!


20- برنامه چند روز اول چیست؟

در چند روز اول شما صرفاً نسبت به برخی اصول اولیه خدمت توجیه می شوید. فرمان های ساده ای مثل خبردار و به چپ چپ را تمرین می کند. کمی با فضا آشنا می شوید و از این چیزها، شما هنوز وارد برنامه “سین” نشده اید.


21- برنامه سین دیگر چه صیغه ای است؟

صیغه نیست. نامی است برای برنامه جاری قسمت های مختلف نظام، یکی می گوید این سین مخفف “ساعت یگان نظامی” است. برنامه آموزشی وظیفه ها در تمام نیروهای مسلح تقریباً یکسان است. در این برنامه آموزشی برای پنج صبح تا چهار بعدازظهر شما برنامه ریزی شده، شما مجاز نیستید کاری خارج از برنامه سین انجام دهید. بر اساس شالوده کلی برنامه سین در دوره آموزشی شما ساعت پنج صبح از خواب بیدار خواهید شد، تا ساعت شش را به نظافت مناطق محوله و مرتب کردن آنکادر وسایل شخصی و خوردن صبحانه خواهید گذراند. ساعت شش تا هشت برای ورزش، کلاس قرآن و … است. از هشت تا 12 ظهر شما دو نوبت کلاس آموزشی را از سر خواهید گذراند. فاصله 12 تا یک و نیم فرصت ناهار و نماز است و از آن موقع تا ساعت چهار بعدازظهر مجدداً سر کلاس خواهید نشست. ساعت 9 شب خاموشی است و شما ساعت 9 و نیم قطعاً خواب هستید.


22- من معاف از رزم هستم. اوضاع من چطور است؟

بستگی به محل آموزشی تان دارد. افراد معاف از رزم معمولاً از ورزش صبحگاه یا گاهی رژه معاف می شوند (و البته باید به جایش وظایف دیگری انجام دهند که گاهی به صرافت بی خیال شدن معافیتشان می افتند!) در محل آموزشی ما که جمله معروفی وجود داشت: «شما معاف از رزم هستید. درست. اما ما که الان مشغول رزم نیستیم!»

یک توصیه شخصی دارم. اگر اوضاعتان وخیم نیست و از پس کارهای معمول برمی آیید، خیلی دنبال استفاده از این امتیاز نباشید، به هر حال تا پایان دوره آموزشی به شما به چشم یک دودره باز نگاه می کنند که حقش است همه کارها را سرش خراب کنند. البته باز تصمیم با خودتان است، ممکن است خوش شانس باشید و مدام نگهبان لباس ها شوید، ولی متمایز شدن از کل جمعیت یگان- خصوصاً در دوره آموزشی- به هر حال کمی شخص را در معرض استرس های بیشتری قرار خواهد داد. خود دانید.


23- غذا چی بهمان می دهند؟

نترسید. تا حالا بدغذاترین افراد هم در آموزشی زنده مانده اند. اوضاع آن قدر که می گویند هم بد نیست. شاید کم باشد (که هست) ولی کیفیتش برای 45 روز قابل تحمل است. شما برای صبحانه می توانید منتظر تخم مرغ، حلواشکری، پنیر و کره مربا باشید. برای ناهار هم مرغ و خورش قیمه و قورمه سبزی و ماهی و استانبولی و برای شام پلوعدس و انواع کوکوها و املت و اینها. گذشته از این معمولاً هر پادگانی برای خودش یک بوفه دارد که دست کم تن ماهی درشان پیدا می شود. پس زیاد عزای غذا نگیرید.


24- کی تعطیل می شویم؟

از پنج شنبه ظهر تا صبح شنبه اگر نگهبان نباشید یا به هر دلیل دیگری دستور به ماندن در پادگان را نداشته باشید، مرخص می شوید، تقریباً از هفته سوم آموزشی به بعد نیز از ساعت چهار بعدازظهر تا صبح روز بعد اگر موارد فوق شامل حالتان نبود باز با ممهور شدن دفترچه مرخصی می توانید از پادگان خارج شوید.


25- هی. اینجا رو. اگر از پادگان خارج شوم می توانم سیگار بکشم؟

سیگار برای سلامتی مضر است. پس بهتر است اساساً از کشیدنش صرف نظر کنید. اما اگر از بخت بد سیگاری هستید بله می توانید، مشروط بر این که لباس نظامی به تن نداشته باشید. شما با لباس نظامی مختار نیستید در خیابان سیگار بکشید، بستنی بخورید، با دوستانتان ریسه بروید. شما حتی مجاز نیستید کلاه نظامی تان را از روی سر بردارید و به دستتان بگیرید.


26-خب، مثلاً اگر این کارها را بکنم چه می شود؟

جایی وجود دارد به نام دژبان مرکزی، افرادی هم وجود دارند به نام دژبان مرکز، تمام نیروهای مسلح دژبان مرکز خاص خود را دارند. کار آنها این است که در سطح شهر پست بدهند و مراقب مراعات قوانین از سوی کسانی که ملبس به لباس نظامی هستند باشند. فرقی نمی کند که اهل چه شهری یا چه پادگانی باشید. دژبان مرکز مجاز است هر عمل خلاف (آیین نامه) از شما دید فوراً اسمتان را گزارش کند. این گزارش در پرونده تان ثبت می شود و بر اساس قوانین تنبیه خواهید شد. دژبان مرکز دو جور نگهبانی دارد؛ نگهبانی به صورت گشت با موتور و اتومبیل.


27- نگهبانی مان به چه صورت است؟

لیسانسیه ها و دارندگان مدارج بالاتر بسته به تعداد نفرات یگان و مناطق نگهبانی هر روز در کاغذی موسوم به «لوحه نگهبانی» به آنها ابلاغ می شود. بدیهیات نگهبانی هم این است که سر پست حق ندارد بنشینید، بخوابید، بخورید، بیاشامید یا با کسی صحبت کنید. حد سفت و سخت گرفتن این قوانین را عرف پادگانتان تعیین می کند، ولی سر خوابیدن و نشستن سر پست هیچ مقامی حاضر به اغماض نیست. نگهبانی فرصت مغتنمی است که درباره آینده و گذشته تان فکر کنید، رادیکال 2337902 را به صورت ذهنی محاسبه کنید و یا نقش موزاییک زیر پایتان را میلی متر به میلی متر تا آخر عمر حفظ شوید.


28- یک چیزی هم شنیده ام به اسم «آماده». آن دیگر چه صیغه ای است؟

ذهن شما چقدر درگیر صیغه است! آماده هم یک جور نگهبانی است، به این صورت که شما 24 ساعت باید برای هر اتفاق غیر منتظره که در پادگان بیفتد آماده باشید. معمولاً در پادگان آموزشی اتفاق غیر منتظره نمی افتد اما افسر نگهبان و افسر جانشین برای سنجش آمادگی شما طی این مدت چندین بار فرمان «پیش» می دهند و معنی اش این است که طی 15 ثانیه باید به صورت آماده با لباس کامل و تجهیزات محوله در منطقه تعیین شده حاضر شوید. طی این مدت شما باید بصورت آماده بخوابید یا غذا بخورید یا دستشویی بروید. پوتینتان را نباید از پا خارج کنید (معمولاً برای نماز یک فرصت کوتاه تنفس می دهند.)


29- اگر کسی تعداد نفرات یگانمان را پرسید به او بگویم؟

یکی از چیزهایی که به شدت در مورد آن توجیه خواهید شد، اصول حفاظت و خصوصاً حفاظت گفتار است. به این معنی که شما در مقابل هر کسی جز سلسله مراتب تعیین شده مطلقاً لال خواهید بود. هیچ اهمیتی هم ندارد که طرف لباس راننده به تن دارد یا سرهنگ. شما مجاز به ارائه «هیچ» نوع اطلاعات آماری از داخل پادگان نیستید. (خدا می داند که چطور هر خط را با ترس و لرز می نویسم که مبادا اطلاعات خاصی لو نرود). باز برای امتحان شما این امکان کاملاً محتمل است یک راننده با یک پیکان نارنجی جوانان شما را از دم پادگان سوار کند و بخواهد از شما حرف بکشد و شما سوتی بدهید و او سر اولین دور برگردان دور بزند تا خدای نکرده شما را بسپارد دست صاحبتان! این اتفاق چندین بار رخ داده.

احتیاط شرط عقل است.

 

30- نهست چيست؟

نهست همان غيبت است به زبان نظام. بهتر است در دوره آموزشي دور و برش نچرخيد. به‌طور عادي هر روز نهست در پرونده شما دو روز اضافه خدمت برايتان آب مي‌خورد. با اين حال سلسله مراتب شما حق دارند براي تنبيه شما تدابير ديگري مثل بازداشت يا اضافه‌هاي ديگر برايتان در نظر بگيرند.

بر اساس يك گفته قديمي دوره آموزشي اضافه ندارد، ولي دليل نمي‌شود، چون مطمئن باشيد راه‌هاي بسيار ديگري براي سر عقل آوردن يك نهستي وجود دارد. و شك نكنيد كه حتماً از اين راه‌ها استفاده مي‌كنند. بي‌انضباطي بخششي ندارد.


31-اگر در دوره آموزشي مريض شوم چه مي‌شود؟

اگر؟! رفيق ما را باش! شما حداقل 45 نفريد كه در يك آسايشگاه مي‌خوابيد. به همين دليل كافي است يك نفر سرما بخورد. اولين كاري كه مي‌كنيد اين است كه با اجازه فرمانده‌ و با دفترچه بهداري مي‌رويد بهداري. دكتر معاينه‌تان مي‌كند و اگر قضيه سرماخوردگي ساده (يا حتي پيچيده) باشد، بهتان استامينوفن مي‌دهند تا خوب شويد!(گفته بودم كه دارو همراه ببريد.)

ولي اگر قضيه بغرنج‌تر باشد(مثلاً مسموميت حاد) آن وقت شما به بيمارستان اعزام مي‌شويد. هر روز صبح سر ساعت مشخصي يك اتوبوس حامل بيمارهاي مجوزدار از پادگان خارج مي‌شود و آنها را بين بيمارستان‌هاي نظام تقسيم مي‌كند. اگر بيمارستان برايتان استراحت در منزل نوشت، به پادگان برمي‌گرديد، از فرمانده‌تان كسب اجازه مي‌كنيد(به جز گلاب به رويتان در مورد بقيه امور بايد كسب اجازه كنيد. تازه در آن مورد هم گاهي…) بعد مي‌توانيد با خيال راحت به بيماري‌تان در منزل ادامه دهيد.

يك قاعده كلي در مورد آموزشي وجود دارد و آن اين است كه غيبت موجه يا غير موجه بيش از 9 روز منجر به تجديد دوره مي‌گردد. يعني اگر كسي بدشانسي ‌آورد و طي دوره آموزشي بيماري‌اي بگيرد كه خداي نكرده بيش از 9 روز استراحت‌لازم شود، كنتورش صفر مي‌شود و بايد دوره را از اول طي كند. اكيداً مراقب خودتان باشيد. شما در اين برهه از زندگي‌تان حق نداريد مريض شويد!


32- ستاره‌هايم را چطور درست سر شانه بچسبانم؟

الان وقت اين سؤال نيست. شما مثلاً هنوز در دوره آموزشي هستيد ها.


33- قسمت ترسناك آموزشي چيست؟

آموزشي قسمت ترسناكي ندارد و خيلي مهم است كه اين را ملتفت باشيد. يكي از مراحل تلويحي آموزش شما كه بابتش سر هيچ كلاسي نمي‌نشينيد، مديريت استرس است. شما در معرض انواع متنوعي از استرس‌هاي بيهوده قرار مي‌گيريد تا ياد بگيريد چطور با استرس مقابله كنيد. از همان اولين دقايق شما را از بسياري اتفاقات خواهند ترساند. شما چيزي نمي‌دانيد. حق داريد بترسيد.اما بايد سريع ياد بگيريد كه فرق بلوف با آيين‌نامه پادگاني چيست. و چطور اين تلاش عظيم براي ارعاب نشان مي‌دهد خبري نيست. شما را به شكل سرسام‌آوري از تجديد دوره مي‌ترسانند (در حالي كه تنها يك شرور به معني واقعي كلمه ممكن است تجديد دوره شود)، از تيراندازي مي‌ترسانند، (در حالي كه مطمئن باشيد فرماندهان شما خودشان بيشتر مي‌ترسند و فقط با كمي احتياط از روز تيراندازي لذت وافر خواهيد برد)، شما را از اردو و رزم شبانه مي‌ترسانند (از آن ترس‌هايي است كه چقدر بعد به آن خواهيد خنديد. چطور دلشان مي‌آيد از قسمتي كه براي بدقلق‌ترين آدم‌ها مفرح است كسي را بترسانند) از فلان و بهمان و چنين و چنان. و شما موقع خداحافظي وقتي با فرمانده‌تان روبوسي مي‌كنيد، تازه مي‌فهميد اين كارشان- شغلشان است.


34-آيا با فشنگ واقعي تيراندازي مي‌كنيم؟

بله. در روز تيراندازي شما با فشنگ جنگي واقعي تيراندازي خواهيد كرد.


35-آموزشي از كي مي‌افتد در سرازيري؟

درست از زماني كه شمارش معكوستان را فراموش كنيد. چيزي حول و حوش هفته پنجم تا ششم. دو هفته آخر تفريح محض است. شما به راه و چاه وارد شده‌ايد.جمع‌هايتان شكل گرفته و اغلب اتفاقات مفرح مثل تيراندازي و اردو همان حوالي رخ مي‌دهد.


36- چقدر شايعات را جدي بگيريم؟

هيچ. يعني صفر درصد. و تفاوت وضعيت رواني كه شايعات را جدي نمي‌گيرند با آنها كه جدي مي‌گيرند زمين تا آسمان خواهد بود.

ببينيد،. اگر شما پيش از اين تجربه شايعات را در محيط‌هاي دانشگاهي يا كاري داشته‌ايد، معمولاً اين شايعات از چيزكي حقيقي نصيب مي‌بردند. يعني خبري- گيريم با تحريف- از جايي درز مي‌كرد و به شكل شايعه به گوشتان مي‌رسيد. اما در سربازي اوضاع فرق مي‌كند. تا دقيقه 90 فرمانده شما هم از تصميم مافوقش بي‌خبر است. بنابراين تصميماتي هم كه در لحظه آخر گرفته مي‌شود نمي‌تواند قبلش به جايي- خصوصاً بين سربازها- درز كند. از طرف ديگر همه پر از اميد و آرزو و ترس و واهمه‌اند. فضاي مهم‌آلود اين فرصت را فراهم مي‌كند تا هر كسي جوري بيم‌ها و اميدهايش را به شكل شايعه بيرون بريزد. به همين دليل تره خرد كردن به شايعات شما را در موقعيت اضطراب دائم قرار خواهد داد.

تجربه شخصي: در هفته چهارم آموزشي ما شايعه شد كه قرار است برويم مرخصي ميان‌دوره. شايعه مثل برق همه جا پيچيد. همه از ميان‌دوره حرف مي‌زدند. يك روز صبح پنج‌شنبه گفتند مراسم سالروز آزادي خرمشهر -دو روز زودتر از موعدش – برگزار خواهد شد. همه منتظر خبر خوب بوديم. سر صبح‌گاه ايستاديم. فرمانده پادگان آمد صحبت كرد و صحبت كرد و صحبت كرد. خبري از ميان دوره نشد. دو ساعت بعد جوي عصبي بر يگان حاكم بود. سه دعوا در يك روز اتفاق عادي نبود. ما هيچ وقت به ميان‌دوره نرفتيم. از همان لحظه بود كه فهميدم هيچ شايعه‌اي را در سربازي جدي نگيرم.


37- جشن سردوشي چيست؟

مراسم پاياني دوره آموزشي شما. زماني كه ديگر رسماً از پادگان مرخص مي‌شويد. مراسم عادي مثل صبحگاه با مهمانان عالي‌رتبه و رژه نهايي. دو ساعت بعدش شما به تدريج وسايلي كه امانت دستتان بود مثل كلاه آهني و ظرف سلف غذا و قمقمه و زيلو و چهاربند و فانوسقه‌تان را تحويل مي‌دهيد. وسايلتان را مي‌بنديد. امريه‌تان را مي‌گيريد و مي‌رويد.


38-امريه؟

امريه در آن روز يك نام عام است براي تمام كاغذهايي كه سرنوشت شما را طي 18 ماه آينده رقم مي‌زند. چه آنها كه امريه دولتي دارند و چه آنها كه باقي خدمتشان هم در نظام است. در آن كاغذ نوشته كه شما چه روزي بايد خود را به چه محلي معرفي كنيد.

يا اينكه شايد كد خورده باشيد.


39- كد خورده باشم؟

بله. در ارتش دوره‌‌اي وجود دارد به نام دوره كد. دوره تكميلي آموزشي است كه همان مدت دو ماه است و اغلب در شيراز و اصفهان ارائه مي‌شود. امريه دارها- آن امريه نه اين امريه-و فوق ليسانس‌ها و برخي رشته‌ها كه هر سال اعلام مي‌شود به علاوه خوش‌شانس‌ها كد نمي‌خورند.


40-از كي مي‌توانيم ستاره‌هايمان را بچسبانيم؟

تبريك مي‌گويم. در امريه‌تان نوشته دانشجوي آموزشي – اگر كد خورده باشيد- يا مثلاً ستوان فلاني.

حالا شما اگر كد نخورده باشيد و ليسانس باشيد ستوان‌دوم با دو ستاره و اگر مدرك بالاتري داشته باشيد، ستوان‌يكم با سه ستاره بر دوش خواهيد بود. دقت كنيد مثل آش‌خورها ستاره‌ها را عوضي نچسبانيد. پره مياني ستاره‌ها بايد گردنتان را نشانه رفته باشد

+ نوشته شده در شنبه 1387/12/17ساعت 6:7 PM توسط آقاي همسر |

خداحافظ, همين حالا , همين حالا كه من تنهام!
خداحافظ, به شرطي كه, بفهمي تر شده چشمام!
خداحافظ كمي غمگين!
به ياد اون همه ترديد,
به ياد آسموني كه منو از چشم تو مي ديد!
اگه گفتم خداحافظ, نه اينكه رفتنت سادست
نه اينكه مي شه باور كرد, دوباره آخر جادست
خداحافظ, واسه اينكه نبندي دل به رويا ها
بدوني بي تو و باتو همينه اسم اين دنيا
خداحافظ, خداحافظ!
همين حالا, همين حالا!

همين حالا

انتظارها به سر رسيد و من نيز رفتني شدم.گفته بودم عمر اين وبلاگ فقط تا قبل از آغاز سربازي ام است.هفته ديگر بايد بروم.كمي مردد بودم كه آيا وبلاگ را ادامه بدهم يا تعطيل كنم.ولي وقتي در بازي راز مجبور شدم آدرس وبلاگم را با وبلاگ خانم همسر طاق بزنم ديگه تصميم قطعي گرفتم وبلاگ آخرين مرد مقاوم را ادامه ندهم.و چه زود دير ميشود.اي كاش زودتر دير ميشد

ديشب با خانم همسر قرار گذاشتم در قبال هر رازي كه او بگويد من هم يك راز بگويم.و نتيجه اش به خاك سياه نشستن اين وبلاگ بود.كاش قمار نميكردم.كاش قلب طپنده اين وبلاگ را بازيچه خودخواهي هايم قرار نميدادم.داشتم وبلاگ خانم همسر را براي بار اول ميخواندم.براي مخاطبين جالب خواهد بود كه نحوه ديد من به ماجرا را با نوع ديد ايشان مقايسه كنند و به قولي ۲ فيلم با يك بليط ببينند.اصرار نكنيد آدرس وبلاگش را نميدهم.ولي شايد اون خواستآدرس وبلاگ مرا به خواننده هاي وبلاگش بدهد.

لطفا التماس نكنيد  

 

*پانوشت:
اين آخرين پست اين وبلاگ شايد نباشد.تنها شايد.

+ نوشته شده در شنبه 1387/12/10ساعت 5:0 PM توسط آقاي همسر |